تبليغاتX
دختری دیوانه که سند جهنم را به نامش زدند

میدانی تنهایی کجایش درد دارد ؟ انکارش !

در بـــهــشــت  گــــاهـــی

در جهنـــــــم هــمیــــشهـ

بــــه خـــــدا میرســـــی...

+ تاریخ دوشنبه 1390/10/26 ساعت 14:14 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

اولین باری که خورشید را دیدم مادرم خمیازه می کشید....

جهنمی نوشت:برای تاثیر گذاشتن بر روی یک زن :
باید
با او خندید ، با او گریید ، به او توجه کرد ، به او دوستت دارم گفت ، با او
زندگی کرد، شادی کرد ، او را درک کرد
عشق را به او چشاند ....
... و برای تاثیر گذاشتن بر روی یک مرد :
کافیست عریان شوی...

 جهنمی نوشت:مادرم روزت مبارک...

 

+ تاریخ جمعه 1391/02/22 ساعت 21:33 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

بر آنچه گذشت
آنچه شکست
حسرت مخور
زندگی اگر زیبا بود با گریه شروع نمیشد.....!

جهنمی نوشت:کاش وقتای تنهایی
یکی از تو سایه می اومد و مثل پسرخاله میگفت:
نون بگیرم؟
نفت بیارم؟
دلت گرفته؟
... ... ... میگفتم آره...

بعد فقط میشست کنارمُ سکوت میکرد...
میگفت به درک که رفته ...
من هم مثل کلاه قرمزی سرمُ میذاشتم رو زانوش...
همین، فقط همین

جهنمی نوشت:بعضی وقتها دوست دارم وقتی بغضم میگیره خدا بیاد پایین و اشکامو پــاک کنه دســـتمو بگیره و بگه: آدمـــا اذیتــت میکنن ؟؟!!!!! بیـــــــا بـــریـــــــم

جهنمی نوشت:این روزا خیلی بدجور داغونم...

زود جوش میارم...

کم حوصله شدم همش دوست دارم زودتر شب بشه روزام زودتر بگذره تا ببینم آیندم چجوره!!!

حس بدیه نه؟؟؟

+ تاریخ دوشنبه 1391/02/18 ساعت 21:23 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

خدوندا!
مگر نه اینکه از رگ کردنم به من نزدیکتری...؟
مگر نه اینکه ،مهربان تر از مادر برای منی...!؟
مگر تو مرا با تمام عشق و ارزویت نیافریدی...؟
مگر نمیگویی ،مرا دوست داری...؟
هیچ چیز نمیخواهم ...
فقط...!
لحظه ای مرا به آغوش بکش...
دلم از همه چیز بیشتر...
برایه یک آغوشه مهربان ...
تنگ است!

جهنمی نوشت:اگر سکوت کرده ام به روی زندگی ، به پای خوب بودنم نگذار !

روزگار با ضربه هایش مرا لال کرد...

فقط گه گداری لبخند میزنم که بداند هنوز هم مقاومم برای ضربه هایش...

جهنمی نوشت:گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام....

خسته اش کرده ام!!!.....

خودش هم نمی داند با من چه کند...

جهنمی نوشت:دنبـــال نیــمـــه گــمشــدتــــون نـــگـــردیــــد
خــــدا بعضـــی هـــارو لنــگــه بـــه لنـــگـــه آفــــریــــده . . .!!

جهنمی نوشت:ببیــن ، هیچــی نگــــو ...

فقـــط یـــه دقیقـــه بیـــا بشیــــن اینجــــا ، کنـــــارم ...

دلتنگــــــم ؛

همیـــــن ...

جهنمی نوشت: این روزا خیلی فکرم مشغوله...

تا مرز دیونگی...

خیلی تنهام...

موندم چرا خدا بعضیارو مثل خودش انقدر تنهــــــــا آفرید؟!!!

+ تاریخ شنبه 1391/02/16 ساعت 9:48 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

بـــهـ همــان ســادگـــی...

کـــه کلـــاغ سالخـــورده

بـــا نخستــین ســـوتــــ قطار

سقفــــــ واگـــن متروکـــــ را ترکـــــ می گـــوید...

دل

دیگـــر در جـــای خــود نیستـــــ...

بــــهــ همیــن سادگـــی...
می ســــــــابم با سوهــــــــانی..


تــــــــــمامیِ خطــــــــوطِ اندامـــــــــم را

تا شـــاید پاک کنـم اثــــــرِ

لـــــمسِ سر انگــــــــشتانت را

از اعــماقِ تار و پــــــــودم

جهنمی نوشت:خــودَم قَبـــول دارم کـــهنه شـــده ام

آنـــقدر کــهنه کــه مي شــوَد

رويِ گَرد و خـــاک تَنـــَم يــادگــاري نــوشت

بنويس و برو... !!!

جهنمی نوشت:گــــاهـــي ... تـــنـــها ماندن ، بــــهاي آدم ماندن است....!!!

جهنمی نوشت:حَواّ مَنمْ ...

که می فْروشَم بِهشتْ را به سیاهی چِشمانَتْ...

جهنمی نوشت:لبانت را به صورتم نزديک نکن

می ترسم !

شوری اشک ھام

نمک گيرت کند !

 

+ تاریخ چهارشنبه 1391/02/13 ساعت 23:2 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

جهنمی نوشت:با این وبلاگ و با این نوشته ها به نظر شما من چه شکلیم؟
+ تاریخ سه شنبه 1391/02/12 ساعت 22:23 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

من! .....

سکوت می کنم در آرامش زنانگی

و تو! .....

مغروری از حس مردانگی

ایمان بیاور!....

حتی با یک انگشت هم می توانم

بر روی تمام هویت مردانه ات بالا بیاورم

جهنمی نوشت:چـه مــی دانــی از دل ِ تنگمــــ!

گاهــــی به خداوند التماس

مــی کنم فـــقط خوابتـــــ را ببینمـــ !

مـــی فهمــــی ؟!!!!

خوابتـــــــــ را....

جهنمی نوشت:خیلی دنبالم دویدی..
اما نمیرسیدی .....
تا سرعتمو کم کردم که به من برسی...
هوا برت داشت!..........
فکر کردی میتونی به اونایی که تند تر از من هستن برسی!.......
رد شدی و رفتی.........

جهنمی نوشت:گاهى نمیدانم

چه پیامى را بهانه کنم

تا از حال انکه دلم با اوست

آگاه شوم

این بار که دلتنگى را بهانه

کردم، فردا را چه کنم؟

جهنمی نوشت:من در خود
گره خورده ام
تا تو
نه با دست
نه با دندان
بلکه با بوسه هایت باز کنی این گره کور را.

دختر جهنمی نوشت:یه چند وقتی نبودم....

ولی دوباره برگشتم.

ممنونم از دوستایی که وقتی نبودم بازم یادم بودن.

 

+ تاریخ یکشنبه 1391/02/10 ساعت 19:58 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

امروز پدری دخترش را برای نان فروخت...

امروز دختر 10 ساله ای مادر شد...

امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد...

امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد...

امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد...

......امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند...

امروز دلم برای امروزم گرفت...

نمیدانم دنیای شما کثیف است یا چشمان من فاحشه؟!!

جهنمی نوشت:لحظه ها ...

تنها پرندگان مهاجری هستند

که هر گز به لانه بر نمی گردند...!!

جهنمی نوشت:نمیدونم سیگارها کوچک شده
یا درد رفتنت پک هایم را عمیق تر کرده.....
هرچه هست این سیگارها خیلی زود تموم میشه....

جهنمی نوشت:از همون لحظه ای که بند نافت رو از مادرت جدا میکنن باید بدونی که دیگه به هیچ کسی نمیتونی وابسته باشی !!

 

+ تاریخ سه شنبه 1391/01/22 ساعت 23:6 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

نقــاش بـاشـی!

چـقــدر می گیـری

بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟

بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم

یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد

راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم...

نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟

جهنمی نوشت:کدام آدم و حوا؟!

ما حاصل یک جهش در ژن آفتاب پَرَستیم ...

اینگونه که به سرعت رنگ عوض میکنیم!!!!

جهنمی نوشت:هـــرگـــز به گذشته برنگـــرد؛

اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشت،

هیچوقت یک پرنسس نمیشد...

جهنمی نوشت:تمام مزرعه

كافر صدايش ميزدند

گل آفتاب گردان كوچكي را كه

عاشق باران شده بود !

 

+ تاریخ شنبه 1391/01/19 ساعت 22:27 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

اگر تمامی ابر های آسمان ببارند،گل های قالی نخواهند شکفت،
این قانون زیر پا ماندن است...

جهنمی نوشت:من هر روز از خودم میپرسم؟!!
اینها که میگویند نوشته هایم زیباست !...
اگر ..
چشمهای تو را می دیدند !
چه می گفتند !!؟؟

جهنمی نوشت:می خواهم حوا باشم
بگذار گناهت تا ابدیت بر دوش من باشد....

جهنمی نوشت:مـــــرور می کنـم
خاطـــراتمـــان را
امـّــــا مگـــر
کـپـــی برابـر اصـــل میشـــود !

جهنمی نوشت:بعضی وقتا دلم می خواد
دستمُ بذارم زیر چونم
چشم تو چشم خدا بشم
زل بزنم و بهش بگم

خب که چـــــــــــــــی مثلا ..؟

+ تاریخ سه شنبه 1391/01/15 ساعت 23:56 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

زندگی !

کلاهت را بـه هوا بیانداز ...

که من دگر جان بازی کردن ندارم !

توبردی..

جهنمی نوشت:زن رو باید بغل کرد و بی دلیل بوسيد
حتی وقتی آرایش نداره
موهای دست و پاش یه کم در اومده
دو روز وقت نکرده ابروهاشو برداره
موهاشو برات براشینگ نکرده
پیژامه ت رو پوشیده
... و خودشو گوله کرده تو تخت
تو جای خالیِ تو که هنوز گرمای تنتو داره
که سرشو فرو کرده تو بالشت
که بوی تنتو -نه ادکلنت- بوی تنتو با لذت
با هر نفسش بکشه توی ریه هاش
زن رو باید بغل کرد و تو بغل نگه داشت
و با همه شلختگی ظاهریش عاشقونه بوسش کرد
تا احساس امنیت کنه که مردش همه جوره دوسش داره

جهنمی نوشت:هر وقت بین دوتا انتخاب مردد بودی ؛ شیر یا خط بنداز
... مهم نیست شیر بیفته یا خط ... مهم اینه که اون لحظه ای که سکه داره رو هوا می چرخه ، یه دفعه بفهمی ، دلت بیشتر میخواد شیر بیفته ، یا خط...

جهنمی نوشت:آدم به خدا خیانت کرد

خدا درد آفرید

غم آفرید

تنهایی آفرید

بغض آفرید

اما راضی نشد

کمی فکر کرد

و آنگاه عشق آفرید

نفس راحتی کشید

انتقامش را گرفته بود از آدم

+ تاریخ دوشنبه 1391/01/14 ساعت 18:58 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

دَر شَهــر مَـטּ "بـکآرت"

هَمــآטּ کآغـَــذ ِ نُقــره اے رَنــگ ِ دآخـلـ پآکتـ سیــگآر اَستـ !

پــآرهـ کـہ شَــود ...

هَــر کسی هَــوَس میکُـنـَـد بـہ تُــو دَستــــ درآزے کُـــنَد !

بآیـَــد بَـرآے سوخـتَـטּ وَ تَمــآم شُـدטּ آمــــآده بآشی ..

بـہ زودے دور می اَنـــدآزنَتـ !

حَتّــی هَــمآטּ کسی کـہ بَســتـہ رآ خُــودَش بــآز کــــــرده ... !

جهنمی نوشت:خـــوب کـــردی و رفـتـی .. رفتی..
ســــقـــــط نمیـــکنم !
با عشـــــــق بزرگـــــــش میـــکنم !
و وقتـی لـب گشـود و گفـت : "مـــادر" پـــدرم کـو؟

آرام میـگـویم: در "هـَــوس" اسـت!

جهنمی نوشت:نه یک نخ !
نه یک پاکت !
یک عمر هم که سیگار بکشــــــــــــــم فایده ندارد

تا خودم نسوزم دلـــــــم آرام نمی شـــود ... !

جهنمی نوشت:بـَعضــے آه هـا را هـَرچـِقدر هم از تـه دل بــِكشـے
سيـنه ات خـالـے نمـيشـود

امروز سـينه مـَن پـُر از همان آه هـاست ... !

جهنمی نوشت:تنها باشي
روز تعطيل باشه
غروب باشه
بارون هم بباره
احساس ميكني
بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي !!!

+ تاریخ جمعه 1391/01/11 ساعت 22:13 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

یکـــ بوق
دختـــر سوار شــد
یکــ ماه بعد
خونه ی خالــی تو ولنجکــ
یکــ آغوشــ
دکمــه های پیراهنــ باز و سوتیــن و شورتــت
اندامــ تنگـــ که نشانــه ی باکـرگیستــ
شهــوتــ که رفتــ بالا کســی چیزی حالــیش نیستــ
یکـــ خون ریختــ
جامه ی نجابتــ دختر پــاره شد
اسپــرم ریخته شــد
یکـــــــــــــــــ بچه هم سقــط شد!!
چــه کمه فاصــله ی یکــ بوق و یکـــ بچه...
حال همــ پسر غمگــینه و همــ دختــــر...
این استـــ حاصل یکــــ شب فاحـــشگی در کلان شــ ـ ـ ـهر تهــ ـ ــران!!!

جهنمی نوشت:دختري كه ، براي بدست آوردن دلت
تنش را به تو هديه مي دهد فاحشه نيست

همانطور
دختري كه براي به دنبال كشاندن تو
تنش را از تو دريغ مي كند باكره نيست

و من ، به باكره بودن ذهن فاحشه ها
و فاحشه بودن ذهن باكره ها ايمان دارم

جهنمی نوشت:همین بســ که لیلی تو باشـــم
بگذار همــه فاحشـــــــه بنامنــ مرا...!!!

+ تاریخ چهارشنبه 1391/01/09 ساعت 0:58 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

عجـب طعم گـسی دارد،

دروغ هايت؛

وقتــــی

به خورد گوش هــايم مي رود

تمام ذهنم را جمع می کند...!

جهنمی نوشت:خدایا ...

گاهی احساس می کنم ........

خاک کم آوردی یه سری آدما رو با لجن ماست مالی کردی ...............!

جهنمی نوشت:دچار مــــــرگ عاطفـــــــــی شده ام!؟؟!
متقاضی باشد، زندگی ام را اهدا میکنم

جهنمی نوشت:روزگاریست کـه شیطان فریاد میزند:
.
.
.

" آدمی پیدا کنیـد،سجده خواهم کرد...!"

جهنمی نوشت:*سال نو مبارک*

امیدوارم امسال بهترین سال برای همه باشه.

برای من که تا الان خوب نبوده،از اون روز اول...

+ تاریخ دوشنبه 1391/01/07 ساعت 19:9 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

حکایت زندگی‌
حکایت قطاری یک طرفه و بی‌ بازگشت است

که کافی‌ است
یک لحظه از آن غافل شوی تا در ایستگاهی

به اشتباه جا بمانی‌
و قطار تمام هستی‌ ات را برای همیشه با خود ببرد

جهنمی نوشت:کاش وقتای تنهایی
یکی از تو سایه می اومد و مثل پسرخاله میگفت:
نون بگیرم؟
نفت بیارم؟
دلت گرفته؟
... ... ... میگفتم آره...

بعد فقط میشست کنارمُ سکوت میکرد...
میگفت به درک که گرفته ...
من هم مثل کلاه قرمزی سرمُ میذاشتم رو زانوش...
همین، فقط همین

جهنمی نوشت:بعضی وقتها دوست دارم وقتی بغضم میگیره خدا بیاد پایین و اشکامو پــاک کنه دســـتمو بگیره و بگه: آدمـــا اذیتــت میکنن ؟؟!!!!! بیـــــــا بـــریـــــــم

جهنمی نوشت:آســـــــــــمان هـم گــاهــــــی دلــش مـی گیـــرد!! ..

مـَـــــــن کــه آدمــــــم

+ تاریخ شنبه 1390/12/27 ساعت 0:3 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

وقتی آخر سال می شه،
یاد کسایی می افتم که دیگه نیستن.
کسایی که سال پیش با هم برای آینده نقشه می کشیدیم.
کسایی که رفاقت ها داشتیم.
و گاهی کسایی که اصلا نمی شناسمشون.
بیایید
آخرین پنجشنبه ( برای اموات دعا کنیم )
برای همه ی مرده ها و رفته ها، همینقدر که بیاد بیان توی این روز کافیه.
یادمون باشه:

وقتی می میریم که از یاد بریم...
+ تاریخ پنجشنبه 1390/12/25 ساعت 16:18 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

تقصیر برگـــــ ها نیست

آدم ها همینند

نفــس میدهی ،

لــــــه ات میکنند …!

جهنمی نوشت:گاهی خدا انقدر صدایت را دوست داردکه بارها سکوت میکندتابگویی خدای من...

جهنمی نوشت:خدایــا از آن بالا دردها کوچک دیده میشوند!

                         بیا مسائل را رو دررو حل کنیم!

جهنمی نوشت:فقط زمستانها زنده بودنمو حس میکنم

                         از بخار دهانم

                         و ردپایم...

+ تاریخ سه شنبه 1390/12/23 ساعت 0:13 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

 زن سینه‌های برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست
زن لباسِ سفید
شب با شکوه عروسی
بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شب‌های جمعه
قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست
زن خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی استخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
درد‌های زایمان
مادر بچه‌ها نیست
زن عصایِ روز‌های پیری
پرستار ، وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
روز جهانی زن رو به تمام زنان دنیا تبریک میگم
+ تاریخ پنجشنبه 1390/12/18 ساعت 23:41 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

جهنمی نوشت:آدرس دختر جهنمی در فیسبوک:

                                                                       http://www.facebook.com/DkhtrJhnmy

اینجا جمله هام اکثرا با وبم فرق داره.

like & c0mment یادت نره.

                                                 ممنون

+ تاریخ پنجشنبه 1390/12/18 ساعت 0:30 نویسنده ✖لاک مشکی✖

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند

ولی حیف که من زاده ی امروزم

خدایا جهنمــــتـــ فرداست

پس چرا امروزمیسوزم!؟

جهنمی نوشت:نه به پدرم رفته ام !
نه به مادرم !
من چندیست . . .
بر باد رفته ام .....

جهنمی نوشت:سیب اوردم اگر وسوسه شدی می فهم که ادمی

جهنمی نوشت:چـقدر سخـته کـه زن بـاشی و'گاهی بـخـوای ، بـه یِه مـــــرد مـردونگـی یـاد بـدی!

جهنمی نوشت:یکی میگفت: باید از کنار مشکلات زندگی با سرعت عبور کنی و بگی مییییگ میییییییگ !

اما انگار نمی دونست مشکلات نشستن رومون و میگن انگوررررررری ، انگورررررررررری!!!

جهنمی نوشت:گاهی دوست دارم بدون پک زدن، فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد
شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من...
شاید آخر قانع شدم!

+ تاریخ چهارشنبه 1390/12/17 ساعت 20:32 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

چه کسی میگوید که من هیچ ندارم…؟

من چیزهای با ارزشی دارم ….!

حنجره ای برای بغض …

چشمانی برای گریه…

لبهایی برای سکوت…

ریه هایی برای سیگار…

دستهایی برای خالی ماندن…

پاهایی برای نرفتن….

شبهایی بی ستاره….

پنجره ای به سوی کوچه بن بست…

و وجودی بی پاسخ…..

جهنمی نوشت:بغض هایم را نگه میدارم. بعضی وقت ها سبک نشوم سنگین ترم…

جهنمی نوشت:زیاد خوب نباش…

زیاد دم دست هم نباش…

زیاد که باشی…

زیادی میشوی…

جهنمی نوشت:کمی شیرین شو…

بحران بی فرهادی را

من حل میکنم…

جهنمی نوشت:شیرین بهانه بود!

فرهاد تیشه میزد تا نشنود

صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند:

دوستت ندارد…

جهنمی نوشت:با اینکه وبمو خیلی دوست دارم ولی دیگه حوصلشو ندارم

اگه دیر به دیر جواب میدم sry

 

+ تاریخ دوشنبه 1390/12/15 ساعت 0:47 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

دل من تازه ادم شده بود

به سرش هوای حَــــــ‍وا زد و رفت...

جهنمی نوشت:نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه میگیرم

یک صحرا گذشته است...

جهنمی نوشت:اهنگ وبمو خیلی دوست دارم...

+ تاریخ جمعه 1390/12/12 ساعت 23:14 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم!

حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم . . .

جهنمی نوشت:تمام آرزوی من برایت این است…(تنها نشوی)

جهنمی نوشت:نیمکت با هم بودنمان تنهاست
                         من دل نشستن ندارم
                         تو دلیل نشستن باش !

جهنمی نوشت:تنهایی یعنی:من یه موبایل دارم که صدای زنگش رو یادم نمیاد!

+ تاریخ پنجشنبه 1390/12/11 ساعت 19:36 نویسنده ✖لاک مشکی✖

حوا بودن تاوان سنگینی دارد
وقتی ادم ها برای هر دم و بازدمی به هوا نیاز دارند!

جهنمی نوشت:"حَــــــ‍وای" کسی نـــــمی شــوم
که به "هــــوای" دیگری برود !!

جهنمی نوشت:می دانم مدتهاست که ارزان شده ام

چانه می زنم تا به مفت نفروشی ام…

+ تاریخ چهارشنبه 1390/12/10 ساعت 0:17 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

قصــه عشقـــتـــ را بـــه بیگــــانگـــان نـــگـــو

چرا کــه این کلاغهـــای غریـــب بر کــلاه حصـــیری مترســکــ نیز آشیانـــه می ســــازنـــد . . .

جهنمی نوشت:به تو که فکر می کنم
بی اختیار
به حماقت خود لبخند می زنم
سیاه لشکری بودم
در عشق تو
و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …
افسوس…

جهنمی نوشت:یادم نرود که ...

من تنها هستم ، اما تنها من نیستم . . .

+ تاریخ دوشنبه 1390/12/08 ساعت 23:44 نویسنده ✖لاک مشکی✖
چقَـــدر دلــَـــــم مي خواهـــَــــد

نامهـ بنويسمـــ

کاغذ و پاکتــــ هــَــــم هَســــت

و يک عالمهـ حـــَـــرف!

کاشــــ ،

کسيــــ ،

جاييـــــ ،

منتظرمــــ بــــود...

جهنمی نوشت:دلتنگی فقط یک اسم مستعار است برای تمام حس هایی که اسم شان را نمیدانیم

و هر کدامشان برای خود یک دلتنگی اند ...

جهنمی نوشت:سالهاست عبور کرده ام از خویش…

یادم بخیر…

+ تاریخ یکشنبه 1390/12/07 ساعت 21:52 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

دلم درد می کند
انگار
خام بودند
خیال هایی که به خوردم داده بودی . . .

 

جهنمی نوشت:حواستان باشد،شهابی که از زندگیتان میگذرد ، ممکنه فقط یه کرم شبتاب بزرگ باشد . . .

 بعدا نوشت: p سیـــــــــم خراب شده،وب خودم به زور باز نمیشه.

فعلا تا اطلاع ثانوی به کسی نمیتونم سر بزنم.درست شد حتما میام پیشتون.sorry

+ تاریخ شنبه 1390/12/06 ساعت 10:54 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

پاهایم را که درون آب می زنم، ماهی ها جمع می شوند

شاید این ها هم فهمیده اند

عمری “طعمه روزگار”بوده ام . . .

 

جهنمی نوشت:میدانی تنهایی کجایش درد دارد ؟ انکارش !  http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_cry.gif

جهنمی نوشت:پرنده ی مهاجری که مقصودش کوچ است به ویرانی لانه اش فکر نمیکند...

 

+ تاریخ پنجشنبه 1390/12/04 ساعت 18:55 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

فریب آرامش دروغین دنیا را نخوریم

دنیا هیچگاه بدون طوفان نبوده است،

آری ، دنیا جای غریبی ست

اینجا حتی پسر نوح بودن بی فایده است

اگرکه با نوح نباشی ....

 

جهنمی نوشت:غمگینم ، مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ ، پسرش نیست . . .

جهنمی نوشت:تا صبح گریه می کنم و غنچه می دهند گل های ریز صورتی روی بالشم !

 

 



+ تاریخ چهارشنبه 1390/12/03 ساعت 0:12 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |

سالهاست که بر چوبه تیر باران زندگی آویزانم

افسوس که از شلیک خبری نیست...

+ تاریخ دوشنبه 1390/12/01 ساعت 12:58 نویسنده ✖لاک مشکی✖ |